عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



به وبلاگ من خوش آمدید

تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان حرف های من! و آدرس taherinia.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار مطالب

:: کل مطالب : 5
:: کل نظرات : 4

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 2
:: باردید دیروز : 4
:: بازدید هفته : 6
:: بازدید ماه : 35
:: بازدید سال : 740
:: بازدید کلی : 1440

RSS

Powered By
loxblog.Com

پیچ چالماسین
پنج شنبه 23 بهمن 1398 ساعت 23:1 | بازدید : 150 | نوشته ‌شده به دست علی رضا طاهری نیا | ( نظرات )

 

                                           طنز                            

 

                          آخرش با ما نگشتی صاف، پیچِ چالماسین                                 

مثل یک انسان با انصاف، پیچِ چالماسین

 

                         تا از این راه کج اَت برگردی و توبه کنی                                             

ملّتی را کرده ای علاف، پیچِ چالماسین

 

بعدِ هفده سال طرح و کار و عمران و جهاد          

آسفالتی ساختی ناصاف، پیچِ چالماسین

 

توی سربالایی اَت - با دنده ی یک- همچنان            

می کشد «اِسکانیا» تِیک آف، پیچِ چالماسین

 

ناگهان سُر می خورَد «پیکانِ سوسکی» وقت برف

در تو با لاستیک های صاف، پیچِ چالماسین

 

فرق چندانی نکردی با هَفَشدَه سال قبل           

هی نزن درباره ی خود لاف، پیچِ چالماسین

 

کاش روز طرح ریزیِ پلِ کوتاهِ خود                   

برقضایا داشتی اِشراف، پیچِ چالماسین!

 

بس که پیچاندند و از این سوی و آن سویت زدند،

گشته ای باریک چون الیاف پیچ چالماسین!

 

بی گمان ترسیده پیمانکار، فصلِ بودجه،                

در مسیر تو شود اِسراف، پیچِ چالماسین

 

هست تقصیرِ خودت. تقصیرِ «میم» و «نون» نیست

بد نگو پشتِ سرِ اَسلاف، پیچِ چالماسین

 

جای این توجیه های پوچ و غیر منطقی          

منطقی باش و بده انصاف، پیچِ چالماسین...

 

«پیچ شمران» را ببین و یک کَمی الگو بگیر!

تا ندادیمت به «قالیباف» ، پیچِ چالماسین!

 

 

 

 

1-نام پیچِ خطرناکی وسط های جاده ی ویست - قودجان که تازه گی ها کمی ایمن سازی شده. مثلن!


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
اطلاعیه مهم!!
دو شنبه 21 دی 1398 ساعت 23:41 | بازدید : 134 | نوشته ‌شده به دست علی رضا طاهری نیا | ( نظرات )

سلام!

سلام به تمام وبلاگ های جهان!

سلام به شرکت های کسب در آمد چند میلیونی!

سلام به سایت های تبادل لینک رایگان!

سلام به گوگل!

باور کنید آنقدر شما را دوست دارم و به شما عشق می ورزم که اگه دانشگاه را آنقدر دوست داشتم الان دکتری چیزی بودم برای خودم!

و باور کنید خیلی دلم می خواهد با هَمَتون همکاری کنم تا دست کم بتوانیم توی دنیای مجازی با هم به جایی برسیم !

اما به تمام مقدّسات و به تمام فرشتگان و«به شهریار قسم!» که کار من نیست این جور کارها! من خیلی هنر کنم بتوانم سیستمم را روشن کنم - که یکراست خودش برود توی وبلاگ- و نگاهی بهِش بیندازم و دوباره خاموشش کنم و یکراست بیایم بنشینم روی صندلی کنار پنجره!

اصلَن به قیافه ی من نمی خورد تاجر موفقی با درآمد میلیونی بِشَوم!- قیافه ی من بیشتر به کالسکه چی های بازنشسته ی قزّاق می خورد که شاید هم کمی گیج به نظر می رسند- بعدش هم آنقدر بدشانسم که اگه با شما در هر کاری شریک بشَوم، هم خودم و هم شما را بدبخت می کنم!

برای این که تا حالا هیچ وقت از این کارها نکردم و به دَرد این کارها هم نمی خورم اصلن! می پرسید پس به درد چی می خورم؟؟ معلوم است من فقط به دردِ این می خورم که چای دَم کنم و «ناسخ التواریخ» را ورق بزنم، و به کوچ کلاغ ها از بالای ناودون نگاه کنم، و حرف های کلّی بزنم، و...

مثلن بگویم؛ «امروز هوا فک کنم سرد باشَد!» یا « دلستر- با طعم انگورش- هم دارد تقلبی می شود!» یا «شاید یک روز سیگار را برای همیشه شروع کنم !» و ...

- البته یک نخ سیگار    مُن تا نا    توی کِشوِی میزم دارم که روزی دو سه بار چشمم می افتد بهش - اما می گذارم برای یک روز که می خواهم شعر بگویم و تو چه می دانی من چطور می خواهم یک روزشعر بگویم؟؟

بعضی روزها بین ساعت 4 و 30 تا 5 و 30 دقیقه ی غروب من واقعن شعر های معرکه ای می گویم و شعر هایم را می گذارم توی این وبلاگ - از این به بعد- و دوست دارم شما به شعر های من مثل شعرها یا کارها یا بچه های خودتان نگاه کنید و برای شاعر جوانی که هنوز خیلی مانده تا مثل کالسکه چی های بازنشسته ی قزّاق شنواییش را از دست بدهد آرزو کنید از گمراهی نجات پیدا کند!

من هم قول می دهم برای شما در کارهای مربوط به افزایش بازدید، راه های تغییر و کسب درآمد و ... آرزوی موفقیت کنم .

خیلی خیلی دوستتان خواهم داشت، و خیلی خیلی به فکرتان خواهم بود. و خیلی خیلی من را ببخشید! خواهش می کنم!


|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
احترام تو را...
شنبه 6 دی 1398 ساعت 10:41 | بازدید : 117 | نوشته ‌شده به دست علی رضا طاهری نیا | ( نظرات )
 

احترامِ تو را جهان پیاده کرد

 

که بوی خستگی می داد

 

ما در جهان ماندیم

 

و بوی گرسنگی گرفتیم

 

دیگر ادامه دادن بی فایده ست

 

از پنجره پَرت می کنیم بیرون،

 

حواسمان را

 

 

این برای ما محترمانه تر است.


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
فرقی نمی کند...
پنج شنبه 15 آبان 1398 ساعت 23:6 | بازدید : 130 | نوشته ‌شده به دست علی رضا طاهری نیا | ( نظرات )

 

فرقی نمی کند سیگارت را کجا انداخته باشی

 

همین که در راه آمدنت

 

شهر ها

 

یکی پس از دیگری در آتش می سوزند

 

برای من نوید بزرگی ست!


|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
یک قاشق مربا خوری طنز!
چهار شنبه 12 آذر 1393 ساعت 22:43 | بازدید : 150 | نوشته ‌شده به دست علی رضا طاهری نیا | ( نظرات )

این خبرها نیست!

 

نه هر که چاقوی زنجان کشید، زنجانی ست  

نه هر که رفت به تهران- دو روز- تهرانی ست!

    

نه هر که داد به مردم پلو، برای خداست! 

نه هر که رفت عزاداری، از مسلمانی ست!

 

نه هر که دست گرفت میکروفُن برای خودش، 

که صحبتی بکند، لایق سخنرانی ست!

 

نه هر که داشت کمی زور، رستم زال است 

نه هر که داشت کمی ریخت، یوسف ثانی ست!

 

نه هر که رفت سرِ کوچه شان لیسانس گرفت 

       ابوالعَلای مَعَرّی ست! سِیفِ فَرغانی است!

 

نه هر خبر که شنیدی شما از آن وَرِ آب،  

خبر از آبادانی ست!... این خبر ها نیست!

 


|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3

تعداد صفحات : 1
صفحه قبل 1 صفحه بعد